بایگانی برچسب: شعر

دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید

مثنوی بلند «دیشب از چشمم بسیجی می ‌چکید» عمری به بلندای تمام سال های پس از جنگ دارد. بازخوانی این سروده ارزشمند و تاریخی ، آن هم در این روز ها بسیار تکان دهنده و تاثیر گذار است. بی شک این مثنوی ، اولین «شعر حسرت» در میان شاعران «دفاع مقدس سرا» نیست اما نقطه عطفی در این قالب به شمار می رود. برای سلامتی شاعر بسیجی «محمد حسین جعفریان» دعا کنید .

این نوشته در دانلود،گوناگون با برچسب ،،،،،،،،،،،،،،،،،، در توسط منتشر شده است.

خدایا پس چرا من زن ندارم؟!

خدایا پس چرا من زن ندارم؟
زنی زیبا و سیمین تن ندارم؟
دوتا زن دارد این همسایه ما
همان یک دانه را هم من ندارم
آژانس ملکی امشب گفت به من:
مجرد بهر تو مسکن ندارم
چه خاکی بر سرم باید بریزم؟
من بیچاره آخر زن ندارم
خداوندا تو ستارالعیوبی
و بر این نکته سوءظن ندارم
شدم خسته دگر از حرف مردم
تو میدانی دل از آهن ندارم
تجرد ظاهرا” عیب ب ...

گهی دیوانه و شیدا

احساس لطیفی شود از عشق مهیا

مانند تولد بود آن لحظه‌ی زیبا

از عاطفه لبریز چو گردد دل انسان

از عشق شود پر، وجود او سراپا

زد بذر محبت به دلی تا که جوانه

آن دل شود از نم نم عشق زنده ، شکوفا

آسوده و آشفته شدن ، وصلت و هجران

ایجاد شود در اثر عشق به دل‌ها

هرچند اسیری کشد از عشق ، دل عاشق

هرگز نکند خواهش آزادی از این بند مصفا

ای بس ع ...

من گرفتم تو نگیر !!!

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر … من گرفتم تو نگیر

چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر … من گرفتم تو نگیر

بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر … یاد آن روز بخیر

زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر … من گرفتم تو نگیر

یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم … تک و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر … من گرفتم تو نگیر

بودم آن روز من از طایفه دّرد کشان … بودم از ج ...

مادرش رفت ولی کودک ماند ….!! ( یا فاطمه زهرا )

در غروبی غمگین….

بین یک کوچه تنگ

مادری بود که دست پسر ِ خویش گرفت

راهی ره شده بود …. راه در پیش گرفت ….

سند باغ فدک بود به دستان بتول

راهی ره شده بود دخت والای رسول

از میان کوچه می رود با پسرش…

بی حیایی ناگاه راهشان را سد کرد

دست سنگین خودش بالا برد

و به رخساره ی مادر کوبید

مات و مبهوت حسن