بایگانی برچسب: قفس

من گرفتم تو نگیر !!!

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر … من گرفتم تو نگیر

چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر … من گرفتم تو نگیر

بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر … یاد آن روز بخیر

زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر … من گرفتم تو نگیر

یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم … تک و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر … من گرفتم تو نگیر

بودم آن روز من از طایفه دّرد کشان … بودم از ج ...

آسمان دربند و زنجیر آمدی …؟ (تقدیم به موسی بن جعفر)

۱۴ سالی که در زندان اسیر

ای که قلبت در جوانی گشت پیر ..!!

گم نمودی روز و شب را سالهاست

بر تنت جای همه آزارهاست

تو همان شیر به بند افتاده ای

خسته بر مرگ خودت آماده ای

در قفس بال و پرت را چیده اند

در میان اشک تو خندیده اند ..!!

ای همای بال و پر قیچی شده

دست و پا زنجیر بهر چی شده

آسمان در بند و زنجیر آمدی ؟

مرغ افلاکی ز ...

این قفس را بشکن و پرواز کن

مست مستم لیک مستی دیگرم
امشب از هر شب به تو عاشق ترم

راست گویم یک رگم هشیار نیست
مستم اما جام و می در کار نیست

مست عشقم مست شوقم مست دوست
مست معشوقی که عالم مست اوست

نیمه شب ها سیر عالم کرده ام
رو به ارواح مکرم کرده ام

نغمه ی مرغ شبم پر میدهد
سیر دیگر حال دیگر می دهد

ساقیم پیمانه رالبریز کرد
باده ی خود را شرار انگیز ...