بایگانی برچسب: لبش را

آن شب لبش را با لبم درگیر میکرد

آن شب لبش را با لبم درگیر میکرد

من را میان چشم خود تکثیر میکرد

انداخته بر گردنم دستان خود را

با تار زلفش قلب من زنجیر میکرد

مبهوت ماندم بر سخن های عجیبش

خوابی که دیشب دیده را تعبیر میکرد

با من ز رفتن یا پریدن حرف میزد

گاهی برایم عشق را تفسیر میکرد

مانند ماهی که گرفته رنگ غم را

حالش میان گریه ها تغییر میکرد

اشکش به روی صورت من ...