اردیبهشت ۱۳ ۱۳۸۹

چرخه ی عشق

یک روز صبح کشاورزی درِ صومعه ای را زد. راهب در را باز کرد و کشاورز خوشه ی انگور بزرگی را به طرفش دراز کرد. «برادر دربان عزیز، این بهترین محصول تاکستانم است. آمده ام تا هدیه اش بدهم به شما.» «ممنونم، الان برای پدر روحانی می برمش، حتماً خیلی خوشحال می شود.» «نه، این [...]


اردیبهشت ۱۳ ۱۳۸۹

گمان کردم که همدردند

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است مرا در اوج می‌خواهی تماشا کن، تماشا کن دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی‌گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این [...]


فروردین ۲۷ ۱۳۸۹

این قفس را بشکن و پرواز کن

مست مستم لیک مستی دیگرم امشب از هر شب به تو عاشق ترم راست گویم یک رگم هشیار نیست مستم اما جام و می در کار نیست مست عشقم مست شوقم مست دوست مست معشوقی که عالم مست اوست نیمه شب ها سیر عالم کرده ام رو به ارواح مکرم کرده ام نغمه ی مرغ [...]


فروردین ۲۷ ۱۳۸۹

من که هستم…!؟

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل [...]


فروردین ۲۷ ۱۳۸۹

و آنگاه مرد حکیم گفت….

فرزندم! بدان! کسی که گنجینه های آسمان و زمین به دست اوست، به تو اجازه خواستن، و اجازه دعا داده، ضمانت کرده که خواهش های تو را جواب میدهد، فرمان داده که بخواهی تا بدهد. پی مهرش باش تا به تو مهر بورزد. بین تو وخودش،نگذاشته کسی حجاب و فاصله باشد. تو را به کسی [...]