شهریور ۱۰ ۱۳۸۹

دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید

مثنوی بلند «دیشب از چشمم بسیجی می ‌چکید» عمری به بلندای تمام سال های پس از جنگ دارد. بازخوانی این سروده ارزشمند و تاریخی ، آن هم در این روز ها بسیار تکان دهنده و تاثیر گذار است. بی شک این مثنوی ، اولین «شعر حسرت» در میان شاعران «دفاع مقدس سرا» نیست اما نقطه عطفی در این قالب به شمار می رود. برای سلامتی شاعر بسیجی «محمد حسین جعفریان» دعا کنید .


تیر ۸ ۱۳۸۹

خدایا پس چرا من زن ندارم؟!

خدایا پس چرا من زن ندارم؟ زنی زیبا و سیمین تن ندارم؟ دوتا زن دارد این همسایه ما همان یک دانه را هم من ندارم آژانس ملکی امشب گفت به من: مجرد بهر تو مسکن ندارم چه خاکی بر سرم باید بریزم؟ من بیچاره آخر زن ندارم خداوندا تو ستارالعیوبی و بر این نکته سوءظن [...]


تیر ۸ ۱۳۸۹

گهی دیوانه و شیدا

احساس لطیفی شود از عشق مهیا مانند تولد بود آن لحظه‌ی زیبا از عاطفه لبریز چو گردد دل انسان از عشق شود پر، وجود او سراپا زد بذر محبت به دلی تا که جوانه آن دل شود از نم نم عشق زنده ، شکوفا آسوده و آشفته شدن ، وصلت و هجران ایجاد شود در [...]


خرداد ۳۰ ۱۳۸۹

من گرفتم تو نگیر !!!

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر … من گرفتم تو نگیر چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر … من گرفتم تو نگیر بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر … یاد آن روز بخیر زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر … من گرفتم تو نگیر یاد [...]


اردیبهشت ۲۷ ۱۳۸۹

مادرش رفت ولی کودک ماند ….!! ( یا فاطمه زهرا )

در غروبی غمگین…. بین یک کوچه تنگ مادری بود که دست پسر ِ خویش گرفت راهی ره شده بود …. راه در پیش گرفت …. سند باغ فدک بود به دستان بتول راهی ره شده بود دخت والای رسول از میان کوچه می رود با پسرش… بی حیایی ناگاه راهشان را سد کرد دست سنگین [...]