تیر ۸ ۱۳۸۹

آرزوهایی که حرام شدند … داستان کوتاه

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از [...]


تیر ۸ ۱۳۸۹

شرط بندی …. داستانی کوتاه و خواندنی

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی ۱ میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده [...]


خرداد ۳۰ ۱۳۸۹

من گرفتم تو نگیر !!!

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر … من گرفتم تو نگیر چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر … من گرفتم تو نگیر بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر … یاد آن روز بخیر زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر … من گرفتم تو نگیر یاد [...]


خرداد ۳۰ ۱۳۸۹

نامه ای برای خدا !

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌کرد، متوجه نامه‌ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌ای به خدا. با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود: خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که [...]


خرداد ۲۷ ۱۳۸۹

دعاهای زیرآبی بندگان

از بندگان تو کف : خدایا! ما را در معرض آزمایش های عظیم خودت قرار بده. از همان آزمایشاتی که بندگان بزرگ خود مثل یوسف را قرار دادی.البته توقع موفقیت هم نداشته باش! نوجوان ۷۵ ساله : خدایا!تا مرا نیامرزیده ای از دنیا نبر.البته برای آمرزیدن هم خیلی عجله نکن! از قبل نادم : خدایا!شرمنده [...]