متن عجیب از درد دل خسته دلان!

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در  این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است

درباره ی نویسنده

admin سلام! من ادمین ققنوس گرافیک هستم, طراح و برنامه نویس وب و از همه مهمتر عاشق وردپرس. در ضمینه های HTML, Css, Js, jQuery, Php, Mysql و ... تخصص دارم. برای ارسال سفارش طراحی و برنامه نویسی سایت می تونین با این ایمیل [email protected] تماس بگیرین.

طراحی قالب وردپرس

۱۵ دیدگاه به “متن عجیب از درد دل خسته دلان!”

  • Alireza گفته:

    این شعر از کارو است و نماد بارزی از یک کفرنامه است تا یک دردنامه

    کارو یک خدانشناس منافق است که حتی بر ضد خدا -نعوذبالله- هم صحبت کرده.

    ضمنا چند خط آخر (خداوندا تو میدانی …) از شهید دکتر شریعتی است و ربطی به شعر ندارد.

  • kimia گفته:

    دمتون گرم حال کردم منم متعجب شدم که این شعر از آقای شریعتی باشه ولی خیلی جالب بود

  • علي گفته:

    بسیار عالی بود دوست عزیز مرسی

  • اصلاحش کنید گفته:

    یه چیزی رو که نمیدونی واسه چی مطلب مینویسی ؟مطالعه و تحقیق اینقدر سخته؟
    واسه چی بقیه رو به اشتباه میندازی؟ میفهمی که این کارت چقدر زشته؟نمیتونی یه سرچ ساده تو گوگل بکنی؟۱۰ نفر اینو ببینند و در وبلاگ و یا سایتشون ذکر کنند میدونی میشند چند نفر؟فقط به خاطر بی مسئولیتی شما و امثال شما چندین نفر به اشتباه می افتند؟؟؟حق اون شاعر چی میشه این وسط؟؟ واقعا متاسفم!!
    نام این شعر کفرنامه است و اثریست از کارو،کارو شاعر و نثر نویس معاصر ، برادر خواننده معروف ویگن در سال ۱۳۰۶ ه.ش در همدان دیده به جهان گشود این شاعر بیشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها ملموس است،کتاب معروف او سکوت سرد است که سال ۱۳۳۴ به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن را می توان نام برد.
    این شاعر حساس بنا به روایات متعدد در همان سال ۱۳۳۴ بعد از نوشتن یک وصیت نامه در سن ۲۸ سالگی دست به خود کشی ناموفق زد که خود از آن به ۲۸۰ سال رنج و مشقت یاد می کند البته این پایان راه برای کارو نبوده است.

  • رقیه گفته:

    خیلی ممنون از اینکه شعر کامل رو نوشتین من دنبالش بودم.عالی بود

  • مری گفته:

    کاره فیلسوفانه ایی نیست..و از دکتر شریعتی بعیده..هرچند که شعر زیبایه

  • مهراسا وطن خواه گفته:

    سلام . ممنون. فقط کاشکی دانلود اشعار و متن هاشو هم بذارین

  • Mostafa گفته:

    خیلی خوشحال میشم که متن کاملشو بخونم اما تا انجایی که من میدونم مربوط به دکتر است که بعضی ها این شعرو به نام کفر نامه یاد میکنن . . .

  • admin گفته:

    سلام دوست عزیز
    قبلا پی برده بودم که اینترنت منبع موثقی نیست!!!!
    خودمم یواش یواش دارم شک میکنم که این متن از دکتر علی شریعتی باشه!
    شما هم متنت رو بفرست ببینیم کی به کیه (:
    مرسی

  • ayta گفته:

    عزیز این شعر دکتر شریعتی نیست این شعر از کفر نامه ی کارو است اگه هم کامل تر می خوایی بگو برات بفرستم!!!

  • نازي گفته:

    ببخشین آقا مصطفی مطمئنین این شعرو شریعتی گفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  • آرش گفته:

    منم اگه روزی خدایی وجود داشته باشه ازش از سوالاتی خواهم پرسید.

  • admin گفته:

    سلام دوست من
    مرسی که شعر کاملش رو برامون فرستادی
    منم این شعر رو خیلی دوست دارم …
    شاید خیلی ها با خوندن این شعر یکم پاشون بلغزه و …
    اما من وقتی می خونمش بهم امید میده و ایمانم محکمتر میشه

  • Mostafa گفته:

    سلام . . .
    من عاشق این شعر زیبای دکتر هستم.
    شعر کاملشو داشتم گفتم برای شما هم بفرستم . . .
    .
    .
    .
    .
    .
    یکی از زیباترین و در عین حال پرمحتواترین مناجات های دکتر علی شریعتی که خیلی ها با نام کفرنامه ازش یاد میکنند!
    حتما بخونیدش تا آخر! واقعا ارزش چندینبار خوندن داره…!
    بسیار زیباست!

    خدایا کفر نمی گویم، پریشانم

    چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
    مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
    خداوندا!
    اگر روزی‌ بشر گردی‌
    ز حال بندگانت با خبر گردی‌
    پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
    خداوندا!
    اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
    لباس فقر پوشی
    غرورت را برای ‌تکه نانی
    ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
    و شب آهسته و خسته
    تهی‌ دست و زبان بسته
    به سوی ‌خانه باز آیی
    زمین و آسمان را کفر می‌گویی
    نمی‌گویی؟!

    خداوندا!
    اگر در روز گرما خیز تابستان
    تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
    لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
    و قدری آن طرف‌تر
    عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
    و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
    و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
    زمین و آسمان را کفر می‌گویی

    نمی‌گویی؟!
    خداوندا اگر با مردم آمیزی
    شتابان در پی روزی
    ز پیشانی عرق ریزی
    شب آزرده ودل خسته
    تهی دست و زبان بسته
    به سوی خانه باز آیی
    زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
    خدایا خالقا بس کن جنایت را/ تو ظلمت را
    تو خود سلطان تبعیضی
    تو خود یک فتنه انگیزی
    یکی را همچون من بدبخت
    یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
    جهانی را چنین غوغا نمی کردی
    دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
    دگر آهم نمی گیرد
    دگر این سازها شادم نمی سازد
    دگر از فرط می نوشی
    می هم مستی نمی بخشد
    دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
    نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
    نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد
    اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
    برای نا مرادی های دل باشد
    خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟
    فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
    اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟
    به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
    که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم
    خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!
    شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
    بگویید تا بفهمم
    چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟
    چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید؟
    چرا او این چنین کور و کر و لال است؟
    و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
    کنون از دست داده آن صفتها را
    چرا در پرده می گویم
    خدا هرگز نمی باشد
    من امشب ناله نی را خدا دانم
    من امشب ساغر می را خدا دانم
    خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
    خدای من شراب خون رنگ می باشد
    خدا هیچ است
    خدا پوچ است
    خدا جسمی است بی معنی
    خدا یک لفظ شیرین است
    خدا رویایی رنگین است
    شب است و ماه میرقصد
    ستاره نقره می پاشد
    و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
    من اما سرد و خاموشم!
    من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
    اگر حق است زدم زیر خدایی!!
    عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
    خداوندا
    اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
    ولی نه؟!
    چرا من روسیه باشم؟
    چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
    خداوندا
    تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
    تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند
    ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
    که نامردان به از مردان
    ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند
    خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را
    خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
    بس کن تو ظلمت را
    تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید
    تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد
    ولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد
    برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد
    نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
    قدم ها در بستر فحشا می لغزد
    چه شد…قولت!؟
    اگر مردانگی این است
    به نامردی نامردان قسم
    نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم !

    خداوندا تو مسئولی

    خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

    در این دنیا چه دشوار است

    چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!